خاطرات پرنسس های خونمون

قراره اینجا خاطرات دخترای نازم و ثبت کنم، کلمات و حرفای قشنگشون،خاطرات خوب و بد

خاطره تلخ

1405/3/5 8:32
نویسنده : مامان مژی
16 بازدید
اشتراک گذاری

امروز این وبلاگ رو ساختم تا با نوشتن خاطره تلخی که دو روزه آرامش رو از ما گرفته این درد رو راحت تر بگذرونم، البته شاید.....

دو شب پیش بهار و باران داشتن بازی میکردن ، روی مبل راه میرفتن و میپریدن ، چندبار تذکر دادیم که کار درستی نیست ، یه دفعه بهار از مبل افتاد و دستش پیچ خورد،ار اونجایی که قبلاً دستش در رفته بود و دکتر گفته بود مراقب باشید نگران شدیم و بغلش کردیم ،شب دستش و و کرد و درد داشت ،دیروز صبح که بردیمش دکتر گفتن دستش یه ترک خیلی کوچولو خورده و اگر دردش تا فردا آروم نشد باید بیارید بانداژ ببندیم براش.....

دیشب بهار با حالت درد و دل به باران می‌گفت: دستم خیلی درد می‌کنه 😭😭😭😭

با شنیدن این جمله فقط گریه کردم

امیدوارم درد دختر صبورم خیلی زود خوب بشه

پسندها (1)

نظرات (1)

مامان آنیل و رادینمامان آنیل و رادین
7 خرداد 05 1:19
انشاالله هر چه زودتر خوب میشه، خاطره تون رو که شروع کردم بخونم خیلییی نگران شدم، خدا رو شکر به خیر گذشته نهایتا سه هفته ای کاملا خوب میشه نگران نباشید.
مامان مژی
پاسخ
ممنون از دلگرمیتون، انشاالله هفته جدید میرم از دستش عکس میگیرم مجدد